لحظه ورود به کره خاکی جوجه سوخاری مامان و بابالحظه ورود به کره خاکی جوجه سوخاری مامان و بابا، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 13 روز سن داره

عشق بابا + عشق مامان = نی نی کپله

محرم 1394

وقتی عمه جونم حرفاش با خدا زد

سام امروز دیگه عمه جونم حرفهاش با خدا زد قرار شد که ما بریم دنبالش بیاریمش خونه اخه من خیلی عمه جون دوست دارم برا همینم مامانم منو خوابوند و رفت این دسته گل هیشنگ و برا عمه خرید اینم کارت روش اینم منو زن عمو در اخرین لحظه ورود عمه ...
25 ارديبهشت 1393

اعتکاف

سلام امروز رفتم خونه مامان جون اخه عمع جونم میخواست بره اعتکاف ماهم تا مسجد همراهیش کردیم وکلی عکس گرفتیم وقرار شد سه روز دیگه بریم بیاریمش ...
23 ارديبهشت 1393

روز باباجون خودم

سلام  شوشوی عزیزم روزت رو از صمیم قب بهت تبریک میگم منو دختر یهیچ جوری نمیتونیم زحمات تو رو جبران کنیم اما برات یک چیز ناقابل خریدیم البته منو دختری یک کار هنری هم کردیم اینم اثار جرممون     دخـتـر کـه بــاشی میـدونـی اوّلــــیـن عشــق زنـدگیـت پـــدرتـه دخـتـــر کـه بــاشی میـدونـی محکــم تــریـن پنــآهگــاه دنیــآ آغــوش گــَرم پـــدرتـه دخـتـــر کـه بــآشی میـدونـی مــردانــه تـَریـن دستــی کـه مـیتونی تو دستـت بگیـــری و دیگـه از هـــیچی نتــرسی دســــتای گرم وَ مهـــــربون پـــدرتـه هر کـجای دنیـا هم بـــاشی   قَویتــریـن فرشتــه ی نگهبـــان پـــدرته این ...
23 ارديبهشت 1393

نمایشگاه کتاب

سلام خوبین از شیطونیا یی که برای ماماناتون میکنید خسته نباشید امروز با بابا جون ومامان جون رفتیم نمایشگاه کتاب جاتون خالی رفتم غرفه کودک مجموعه خاله ستاره با اهنگش نانای کردم اونا هم به من تخفیف دادن ستاد اقامه نماز هم یک عکس یادگاری از گرفت اینجا در ورودی که به من بادکنک دادن تبلیغات غوغا میکند تازشم رنگ لباسم  اینجا من با عروسکهای اونجا که بازم برای تبلیغات بودن عکس گفتم و این هم سیدی هایی که خریدم واین هم منو تبلیغات خاله ستاره اینم عروسک های انگشتی اینم عکسی که ستاد اقامه نماز گرفت اما چون مامان جونم از رو عکس عکس گرفتهیک کم کیفیتش پایین ببخشید ...
19 ارديبهشت 1393

کوتاه کردن موهای عمه جون

سلام امروز با عمه جونم رفتیم هیراشگاه اونجا خانوم هیراشگر به عمه گفت چه مدلی کوتاه بشه بعد از کلی توضیحات مامان خانوم هیراشگر گفت چون موهای عمه جون فر باید یک مدلی کوتاه کنه که همیشه قشنگ باشه ونیاز به سشوار نداشته باشه وخیلی هم قشنگ کوتاه کرد ما منم کلی دوست شده بود اینم تیپ اون روزی که رفتم هیراشگاه   ...
17 ارديبهشت 1393

قوم قوم عمو هادی

سلام امروز خیلی خوشحالم چون بابا جون برای مامانی یک گوشی قشنگ خرید ازاون تاچ بزرگا عمو هادی هم یک قوقوم سفید خوشکل خریدالبته دوروز بعد یک اتفاق بد افتاد پسر عمو با عم هادی تصادف کرد صورتش خیلی زخمی شد خدا کنه زود خوب بشه ...
14 ارديبهشت 1393

تولد خاله جون خودم

امروز تولد خاله جون خودمه مامانی منو خوابوند رفت برای خاله کادو خرید یک قاب عکس که یک ساعت شنی کوچولو کنارش بود برای منم یک ببعی خرید چون همون جا کادوش کرد نتونست ازش عکس بگیره ولی این ببعی من حالا شدن سه تا مثل ما من ومامان و بابا ...
7 ارديبهشت 1393

تولد مهدی یار

سلام امروز دوم اردیبهشت و دوست مامان مارو برای تولد نی نی مهدیار دعوت کرده و منم کلی خوشحالم ومنتظرم زود تر عصر بشه بریم خونشون اونجا خیلی خوش گذشت اما مهدیار لپ منو چنگ زد و زخمی کرد و بابا هم حسابی عصبانی شد وقتی دید اما زود خوب شد اینجا داشتم فکر میکردم با این اهنگ برقصم یا نه اینجا هم مثل خانوما نشستم ازم پذیرایی کنن چه ساندویچی بود اخیش مرسی خب یک چرت کوچیک بزنم تا مامانم حاضر شه مامان جون بریم ورفع زحمت کنیم بابت همه چیز ممنون اینم روز بعد جشن که رفتم خونه عمو علی اینم اثار جرم اقا مهدیار   ...
4 ارديبهشت 1393

رفتن خاله جونی مامان به مکه وتولد بابا جونی

سلام امروز تولد بابا جونی بود که من تولدش با پیامک بهش تبریک گفتم با با جون جون جون خودمی بازم تولدت مبارک بعد عصر قرار شد بریم خونه خاله مامانی اخا تازه از مکه اومده بودن وقتی که اماده شدم برم اینم وقتی هممون اماده رفتن شدیم اینم عکس دوستام که اونجا پیدا کردم به ترتیب از راست فاطمه محدثه نیایش البته دختر خاله مامانی بودن خیلی خوش گذشت جاتون خالی خاله جون مامانم یک عروسک خوشمل به من هدیه داد   و اما ماجرای  زیبای برگشت که تو اسانسور گیر کردیم ودایی رضا مارو نجات داد وگرنه الان متن یاد بود تو وبلاگ بود ...
3 ارديبهشت 1393